معبد ویشنو

چهارشنبه


وقتی زنی دوستت داره، وقت می دونی که تو رو چه جوری دوست داره، اما فکرش و هم نمی تونی بکنی که یه مرد دیگه رو چه جوری دوست خواهد داشت.
.
پسرو

آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد
آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد

آدم باید عاشق باشد تا بعضی چیزها را بفهمد


.

یکشنبه

اخبار علمی: باکتری ها هم تنهایی را حس می کنند ...


.





خداحافظ پدر

...


آن هایی که ترافیک تهران را بهانه ی هزار ناراحتی می کنند، حتماً نشده تا به حال زیر باران یک سر و سرمای استخوان سوز، مانده باشند در ترافیکی که قصد حرکت ندارد هیچ طور، و دستانشان جا خوش کرده باشد روی دنده ی ماشین زیر دستانی که انگشتهایشان را می برند تا لب ها و می شمارند که نکند کم شده باشند و غرقه ی موسیقی باشند و زیر لب زمزمه کنند هر دو : ببین ببین که شکارت کنم بیبن ... و روی شیشه های بخار گرفته ی ماشین که نمی شود حتی به هوای بیرون دادن دود سیگار کمی پایین کشیدشان شکلک های خنده دار بکشند و دیالوگ هایی که دوست داشته اند و آن شعری که خوانده بودند با هم در فلان نمایش و مشاعره کنند برای باران :
"گفته بودم زير باران بودم تا ديروقت؟ ترسيدم گمت کرده باشم. کاش خيالت کنار من بند می‌شد..."

تمامی این لحظات را تا آن جا که با شب به خیر و خدانگهدار بر در خانه تمام شود، زندگی کنند، عاشقی کنند، بیارامند و دعا کنند برای ترافیکی که لحظات با هم بودنشان را تا نیمه ی شب می کشاند ...


حتماً نشده

مراثی

من با این بغض در گلو از رفتنت بگویم؟

شنبه


انسان اسکل چگونه انسانیست؟

انسانیست که در گوگل ریدر به دنبال پستی بگردد که هنوز پاپلیشش نکرده است.
بعله!


بت تراشی، کار خوبی نیست. من اما عادت دارم بت بتراشم از آدم ها.
انگار که آدمی را از نو بسازی برای خودت، حتی گاهی بی شناختش، و بعد هم بگذاریش گوشه ی معبدت به پرستش و بگذاری همان گوشه ی معبدت بماند و از دور ستایشش کنی فقط. و یادت بماند که این بت را تو تراشیده ای و نباید نزدیک شد به آن ،تنها باید از دور تحسینش کرد، از دور دوستش داشت، گاهی از دور عاشقش شد حتی ، و حواست را جمع کنی به مرزها به خطوط قرمز دور بت . حواست باشد که بت را نباید از جایگاهش پایین آورد ... باید در همان معبد بماند با عطر عود و بوی کندر، با هاله ی قدسیش.
این طور هاست که حواسم را جمع می کنم به مرزها، به هاله ی قدسی. به شرط عقل در دوست داشتنش حتی. یادم می ماند که شخصیت داستانیست که می نویسم، تصویریست در پس رنگ های بوم و تنها باید نظاره اش کرد از این سوی قاب، از این سوی متن، دوستش داشت و نزدیکش نشد ،که خورشید هم تنها از دور زیباست.
این طورهاست که فاصله می شود شرط بت تراشی و می ترسم از تبر در دستم که نزدیکش شوم، که بشکنمش.
اما، یک روزی هم می شود که مرزهایت را بشکنی، نزدیک شوی به معبد و بت های تراشیده ات. آن وقت است که شاید بفهمی آن چیزی که تمام این سال ها تو را دور ساخته از او ، آن چیزی که فاصله را گذاشته میان تو و آفریده ی آفرینش گرت، شرط عقل، نه، شرط ترس بوده . که می ترسیدی بت به واقع "آنی" باشد که تو تراشیده ای، که تو دوست داری و این بار به واقع عاشقش شوی. می ترسی از این عاشقیت.. از خدایی که نفس می کشد و می تواند تو را غرق کند در آغوشش ...
می ترسی؟
می ترسم
!

بر فراز آسمان برلین *


آدم باید بداند، یک زمانی، یک جایی که انتظارش را هم ندارد، خودش را، بی آنکه از قبل آماده باشد، متعجب می کند. نه از آن سوپرایز های خوشایند و دلنشین، از آن سوپرایز هایی که میخکوبش می کند و برای چند لحظه ای لامکان و لازمان می شود و انگار غریبه می شود برای خودش، انگار این آدمی که چندین و چند سال "منِ" او بوده، یک سره ناآشناست و شبحی است که جسم او را بی آنکه بداند تسخیر کرده .
این لحظه ها را - هر چند اندک باشند - باید به خاطر سپرد، باید هر چند وقت یکبار دوره شان کرد، باید مثل آلبوم های خانوادگی خاکشان را گرفت، مرورشان کرد تا به یاد به ماند که این جا بود که چه ناآشنا بودی برای خودت. این جا بود که شناخت همیشه گیت نسبت به "منِ" همیشه ات عوض شد و دیگر آن آدم ِ سابق نبودی برای خودت... باید مرورشان کنی تا بدانی که " من ِ " امروزت هم می تواند در فردایی نزدیک تنت را بلرزاند، متعجبت کند باز. این طور شاید دیگر آن قدر غریبه نشوی برای خودت ...
...
* : تایتل مرتبط

پنجشنبه

پاکت ها به دست



ای که سبز چشمات همرنگ روزگارم

...

چهارشنبه

آقای ساکیامونی، وقت هایی را که سر تمرین نباشد، تاریخ سرزمینش را دوره می کند و شبهایی که خانم ساکیامونی، پس از صرف روزمره گی ها و نحو دلمشغولی هایش به خوابی انصافاً عمیق فرو رفته باشد، به آزادی سرزمینش می اندیشد.
آقای ساکیامونی " وطنش " را همه جا به دنبال خود می کشد.
میان داستان ها یش
میان بازی هایش
میان خط خطی هایی که به به روی کاغذ های باطله می نگارد
میان دود سیگاری که پس از معاشقه می گیراند
میان دیالوگ های فیلم نامه های نانوشته و شعرهای ناسروده اش
میان خواب هایش

آقای ساکیامونی در تمام جنگ های احتمالی، از " وطنش " دفاع می کند، در تمام شورش های گذشته، یک چریک فدایی است.
و هروز، هر روز، آخرین نامه اش را - منقش به بوسه و لک خون شاید - برای خانم ساکیامونی، می نویسد، می نویسد و خط می زند.
آقای ساکیامونی هر شب، خود را می بیند، در آستانه ی در ، که همسر و کودکانش را در آغوش می فشارد و آن ها را به سوی جنگ محتمل ترک می کند تا وطنش را از چنگال خونین اعراب و تورانی ها برهاند.
و گرد آفرین را در میانه ی شب در خواب هایش - که خانم ساکیامونی از آن بی اطلاع است - به آغوش می کشد، به زیر می کشد.

آقای ساکیامونی خبرها را می جورد و عصر ها آن ها را برای دوستان و همراهنش نوشخوار می کند و هر بار، هر بار پیروزی را به چشم می بیند.
آقای ساکیامونی شورش را می خواند و تعداد بازداشتیان را - با ذکر نام و شماره ی شهروندی - در دفترچه اش ثبت می کند.
چشم های آقای ساکیامونی از گازهای اشک آوری که در میان مرکب روزنامه ها روان است می سوزد و او عاشقانه، عاشقانه برای وطنش اشک می ریزد و هر بار دفاع از وطنش را در ذهن مکرر می کند.

همسر آقای ساکیامونی، به روزها و شب هایی بیوه گیش می اندیشد و هر بار نام شهید گوش هایش را می نوازد لرزش شیرینی وجودش را در بر می گیرد.
همسر آقای ساکیامونی آرمان والای آقای ساکیامونی را می فهمد، می جورد و در دوره های زنانه آن ها را آمیخته با غرور افتخار برای دوستانش نوشخوار می کند.

خانواده ی ساکیامونی " وطن " را بر سر سفره ی صبحانه شان می نشانند، هر روز برایش نامه می نویسند، نیمه شب ها دور از نگاه یکدیگر با او عشق بازی می کنند.

آقای ساکیامونی آزادی وطنش را در تمامی اخبار دنبال می کند و آن را همچون بادی که از شمال می وزد و در شنبه ی آینده شهر او را سپید پوش خواهد کرد به وضوح در پیش رو می بیند و هر بار صدای اعتراض های هم وطنانش از پنجره ی خانه، دقت بی نظیرش را در دنبال کردن اخبار و آرمان مقدسش مخدوش می کند، پرده ها را می کشد، پنجره ها را کیپ می کند و دشنامی را زیر لب می غرد و به کتاب های تاریخ و اخبار دوست داشتنیش باز می گردد و در میان خروش همشهریان بی فکر وطن فروشش با " وطنش " عشق بازی می کند ...


...
متن بی ویرایش، سریع النوشتار! که می گویند همین است که خواندید


Tongue tied & twisted just an earth bounded misfit, i


یکریز به خودم می‌گویم
تو را خواب دیده‌ام
و تو هنگام خواب
هی دور من می‌چرخی
دلتنگ نگاهت می‌کنم
نگاه بر لب‌هام می‌گذاری
و می‌گویی: عشق من!
صدای تو می‌پرد توی چشم‌هام
و حلقه حلقه اشک درونش می‌گردد
...
سینیور معروفی

سه‌شنبه



یادتان هست آن روزها که ژان لوک گدار روسری فرستاد برای سمیرا مخملباف؟
هر چه قدر هم من مقابل اندیشه ی این خانواده، باز هم یادم هست شیرینی این خبر را . که چه می نشست بر دل، چه زیبا بود این کار.
یادم هست که آن " روسری " چه متفاوت بود، چه قدر فرق داست با آن چیزی که تا پیش از آن اجباری بود بی معنی. که چه طور از یک نماد اجبار و دیکتاتوری دینی، رنگ باخت و پوست انداخت و معنای دیگر گرفت.

این روزها همه اش یاد آن روسری می افتم. همه اش فکر می کنم به معنایی که باز پوست انداخته. که دیگر حجابی نیست بر من، دیگر معنای دین و مذهب را در خودش حل کرده ... انگار از همان روز اول هم رسالتش تنها آن بوده که روزی که کودکم تاریخ سرزمینش را می خواند، جایی بپرسد که این روزها یادم هست؟

یادم هست.

یه گشتی بزنیم؟

وودي آلن : کوگل ماس خيلي شانس آورد چون با ترجمه فصيح کتاب داخل شد. اينجوري راحت مي تونه با اِما ارتباط برقرار کنه، پس منتظرتون نمي گذارم، اين شما و اين ماجراي کوگل ماس و اِما بواري .




( کوگل ماس در اتاق خواب چارلز و اِما بواري )/ دستيار صحنه به مانند روحي و يا چيزي مجازي حضور دارد،


کوگل ماس و اِما بواري حضور او را احساس نمي کنند.
کوگل ماس : باورم نمي شه، خودتونين، من اينجام؟
اِما بواري : آه، پناه بر خدا، تو ديگر که هستي؟ از کجا چنين شتابان وارد اتاق من شدي؟
کوگل ماس : واقعاً ببخشيد، نمي خواستم شما رو بترسونم، من سگِ کي باشم که بي اجازه وارد اتاقتون بشم....
اِما بواري : اما به هر حال الان از حال ما وارد اتاق خواب شده ايد و رو به روي من نشسته ايد.

کوگل ماس : توضيح مي دم، من کوگل ماس هستم، سيدني کوگل ماس پروفسور ادبيات زبان لاتين و يوناني راستش....
اِما بواري : توضيح لازم نيست. خيلي خوش اومديد جناب پروفسور زبانِ....
کوگل ماس : لاتين و يوناني و صرف و نحو قواعد افعال منسوخ و ...
اِما بواري : واقعاً مهم نيست... نوشيدني ميل داريد؟ دلستر خوب هست؟ ليمو، پرتغال، سيزده ميوه...
کوگل ماس : باورم نمي شه، يعني شما اينجا فقط دلستر دارين؟
اِما بواري : متأسفانه، بله.... از وقتي توي اين ترجمه ام، فقط دلستر مي خوريم
کوگل ماس : واقعاً؟!
اِما بواري : واقعاً. تازه امشب چالرز تا ديروقت بيرونه و فکر کنم شب هم نمي ياد
کوگل ماس : واقعاً؟!
اِما بواري : واقعاً. چي ميل دارين؟

کوگل ماس : هيچي، فقط کاش بتونم هر چي زودتر بغلتون.... بغلتون بشينم و هزار بار حتي هزار و خورده اي بار بهتون بگم، چقدر دوست... دوست
اِما بواري : دوست... چي؟ ... بگيد... با من راحت باشيد.
کوگل ماس : يه لحظه... مي دونيد...
دستيار صحنه : بگو، باهاش راحت باش.
کوگل ماس : چقدر دوستون دارم، واقعاً نمي دونم، يعني مي دونيد، خيلي. مرسي.
اِما بواري : شما راحت هستيد
کوگل ماس : ببخشيد، مي خواستم با شما صادق باشم. يعني احساساتم رو تو خودم نريزم، بريزم بيرون.
اِما بواري : منظورم اينه که لباس راحتي نمي خوايد؟
کوگل ماس : مي گم، شما يه وقت هايي رسمي حرف مي زنيد يه وقت هايي هم اينقدر خودموني که، نمي تونم درست متوجه منظورتون بشم.
اِما بواري : دست خودم نيست که، چرا مي زنيد تو چشمم
کوگل ماس : نه نه. اتفاقاً اين ايرادي بود که توي محافل رسمي هم به اين ترجمه وارد مي شد.



...

دوسش نداشته باشم؟ نه؟ بعدش چه طور؟ ها؟


دوشنبه

سادوخیسم

آقایانی هم هستند، شیفته ی آن که در ابتدای هر رابطه ای متذکر شوند که : ببین من قصد ازدواج ندارم و الخ . و لذتی که از بیان این جمله ی قصار می برند به مراتب بیش از لدتی است که ... بله. و البت همین آقایانند که پس از شنیدن : عاشق من نشو، من قصد ازدواج ندارم در ابتدای رابطه، دیدنی ترین چهره های دنیا را پیدا می کنند. بله!

...

تبصرات:
1: و دیدنی تر آن که: ببین من قصد ازدواج دارم اما قصد ازدواج با تو را ندارم.
2: و دیدنی و شنیدنی تر تر تر که پس از ث.ک.ث زل بزنی توی چشم های آقا که: ببین گمونم ادامه ی این رابطه بی فایده باشه.


با تشکر
شده دلت بلرزد به دیدن تاریخ یک روز که به ناگاه بدان می رسی در میان تقویم قدیمیت ؟


.

یکشنبه

جام تهی

صدای بحث هنوز هم از داخل اتاق می آید که پیک خالی را بر می گردانم روی میز.

گیلاس سوم را که پر می کنم صدای بحث کشیده می شود تا روبرویم، درست آنجایی که نگاه من سر می خورد بر پاهای عریانش و می لغزد تا روی لب های سرخ که نجوا می کنند چیزی را که من نمی شنوم. نجوای لبها که تکرار می شوند صدا می نشیند بر ذهنم، می پرسد: کوتاست؟ می خندم، پژواک صدا نهیبم می زند: دخالت نکن. گیلاس را می برم تا روی لب ها. نوبت مخالف خوان است این بار که بنشاندم بر مسند قضاوت: کوتاه نیست؟ تو بگو در این سرما ...، پژواک صدا بلند تر باز می گردد به منطق محو شونده در ذهنم. نفس را تو می دهم. داغی شراب می سوزاند،می سوزاند تا نفس ها را ... نفس ها به شماره می افتند پیش از رها شدن. چشمانم تر می شوند از گرمای دونده در رگ ها که ابر می کند چشمه ی اشک ها را. ..
آن جا، نشسته ام، در آغوش تو. شانه ها را رها کرده ام به عریانی تا بپوشانیم به بزرگی دستانت و بوسه هایت را می نشانی بر پلک های فرو بسته ام به لالایی نفس هایت، زنگ صدایت می نوازد فضا را. زیباست. این شب ... زیباست .
این جایم باز و جام خالی را پر می کنم از دُردِ تمام و زیر لب ها نجوا می کنم زیباست ... مخالف خوان مات ِ واژه ها شده می غرد : اما ... تکرار می کنم: زیباست. پژواک صدا جایی میان جام های پی در پی جا مانده . ساق های عریان می روند تا آستانه ی در و لب های سرخ می گوید : پس برویم؟ و آرام در گوش های من نجوا می کنند: خراب می شوی دختر. بس است دیگر. چشم ها را می بندم که می دانم. چشم ها که باز می شوند در دل می گویم باید گریه کنم ... باید


صدا از میان در نیمه باز هم به فریاد می ماند.
کجایید پس شما؟ در نیمه باز که گشوده می شود فریاد، لبخندی می شود گشاده بر چهره و بوسه هایی که می نشیند بر هر دو گونه. می لغزم تا کناره ی بارِ به هم ریخته و پیک ودکا را می ربایم از میان دست های رفیق تنبور نواز و پیش از آن که لب های سرخ نفیر بر کشد در وانفسای نور و رقص و موسیقی به مَنعَم، پیک را یک سک سر کشیدم و تلخی نشسته بر تمام چهره ام. رفیق تنبور نواز چشمان گرد شده اش را می دوزد به من: ودکا روی شراب ؟ آن هم این طور؟ بی مزه؟
جام را بالا می آوری به سلامتی من، می گویم به شادی، به شادی هر دومان. تا بخندی سیگار را ربوده ام از میان لب هایت و جامت را هم. سر را می آوری تا کناره ی موها. چسبیده تا بناگوش : بهانه است این جام ها و گیلاس ها، بهانه است شراب هفت ساله ی شیراز، بهانه است تمام اینها، بهانه ی مزه ای که تو باشی. لبخند که می نشیند بر لبهایم، سیگار را برگردانده ای به لب ها و جام را هم به میان دستان.
گم شده ام در تاریکی باغ. صدا بلندتر و بلند تر می لرزاند تنم را. بغض دیوانه ام می کند. لب های سرخ باز هم نجوا می کند: خوبی ؟ می خواهی ... سر تکان می دهم که خوبم . ضجه می زند صدا در قلبم. باید گریه کنم. باید.

نور می رقصد بر پشت پلک های بسته ام.
نور و صدا دود در بر گرفته همه را، می رقصیم به ضرباهنگ موسیقی، به شادی تولدت مبارک و نگاه های عاشقانه ی نوشا بر قامت بیست و هفت سالگی ایمانش. می رقصم در دایره ی دوستانِ آشنا و غریبه های آشنا تر. حلقه ی گیسوان را رها کرده ام بر شانه. حسادت نمی کنی؟ گردن را میمالم بر شانه ها و چشم ها را می بندم و آرام می گشایم. پیشی شوم، حسادت نمی کنی؟ خرمان شوم به نوای موسیقی؟ خراب شوم به نوای موسیقی تا رها شود این بغض وامانده در ازدحام نور و رنگ و هجوم بی امان صداها؟ عاشق شوم به همرقصِ هم پیاله ام؟ عاشق شوم؟ نور می آید و می رود، به ضرباهنگ موسیقی، نور می آید و می رود به روی هم رقص ِ هم پیاله ام. همرقص هم پیاله می شود عروسک کوکی در میان نور، می شود سایه ای یا تصویری بی جان... بی نگاه نوازشگر و آوای رامشگر تو. بی امنیت بودنت ، بی هرم حریم آغوشت. پناه می برم به سکوت جاری شب. بغض راه باز نمی کند به چشم ها. خیره سرانه راه بر نفسم می بندد و باز من که فرو می کشمش از گلوگاه به تک مضراب پیک های پی در پی و پک های سنگین بر بهمن.
ساق های عریان راه می کشند به مقابلم و لب های رنگ باخته نفس بیرون می دهند و بعد نجوایشان که برویم؟ - بغض را فرو می نشانم. - برویم.

سر رافرو می برم در پرهای بالشت ... بی خوابی نیست. عطر تو را می جویم انگار در تار و پود پارچه ها در ذرات این فضا.باز دمم را می دمم در پرهای بالشت فرو می روم ... باید گریه کنم ... باید گریه کنم ... باید


چشم که باز می کنم خماری شب پیش در تنم کش می آید، لب های رنگ پریده اش، هنوز بوسه های شب پیش را در خواب مکرر می کنند و ... سکوت ... سکوت ... صدا ها رفته اند ... همه رفته اند
همه جز صدای اوج هواپیما و سقوط
همه جز سقوط ...
سقوط همه چیز ...
همه چیز ...

گریه کنم؟
نمی توانم
هنوز هم نمی توانم



...


پ.ن :
شیوه ی نوشین لبان و متن بی منطق

شنبه

یک چیزی بگویمتان؟
...
مهمان های نشناخته که می آیند خانه، این طوری هاست که از همان نگاه های اولشان، همان سوال ها و تعریف های اول، خودشان را، بیش تر از آن که حتی بخواهند، می نشانند در ذهن و من و خانه.
این طور که خیره می شوند به تابلوها - به ایراد یا به تشویق و بیشتر هم به این که شاگرد ژازه بوده ای؟ - یا دست گرداندند بر پیانوی تو و یا ایستاده در برابر کتابخانه ی مشترکمان ، به نقد کشیدن پیتر بروک و برشت و بیشتر هم در برابر طاق ها و گچبری ها و آینه کاری ها، یا همان درگاهیِ هشتی، بر آستانه ی حوض و ماهی هایش، به غوطه ور شدن در فضا؛ خودشان را می نگارند بر ذهن.
کمتر می شود کسی همان طور که طاق ضربی ها و کاشی ها می کشاند تا تاریخ و معماری ِ پارسی، تکیه زند بر پشتی پیانو و فضا را بیاویزد بر خاطرات شوپن و باخ و چایکوفسکی و حتی یانی ( که من دوست دارمش و تو تنها اخم هایت را در هم می کشی ) یا همانطور که رد پای ژازه و اعتمادی را از میان قاب ها بیرون می کشد، روح لکان را تا نوشتار ژیژک و بزرگراه گمشده بیاورد و باز گرداند به کتابخانه ی مشترک. نه آن که نشود، اما نه آن قدر که عادت کنی بدان و در ذهنت نماند .
اما نه من و نه خانه عادت ندارد به سکوت و اکتفا به لبخند. نشده کسی بیاید بیارامد بر صندلی کنار پنجره و خانه را از نظر بگذراند و تنها لبخند بزند و دیگر همان و همان و همان. تا من لب بگشایم به حرف های روزمره و آشنایی. و در میانه ی حرف ها گله های روزمره از دیوارهای به نم نشسته و کهنگیِ گاه خسته کننده ی خانه و دوری های همیشه گی تو - دوست تو بود دیگر - زبان بگشاید به راهنمایی و خانه و من و تمام جزئیات کوچکی که نهان شده اند در گوشه ای در دیواره ها را به نقد بکشاند و راه بگذارد جلوی پای من و در برابر چشمان بهت زده ی من و فضای منجمد شده ی خانه، تاریکی خانه را بهانه ی افسردگی کند و تئاتر را بهانه ی شخصیت نمایشی و الخ و الخ و مشاوره دهد که چنین و آن چنان و لیبلش را که نشاند بر من و تو و خانه و گذشته و آینده یمان، نفسش را تو دهد که باید برود و در سکوت من گم شود در تاریکی هشتی و دالان تو در توی باقی مانده ی اندرونی.
و من یادم بماند، از این به بعدتر دوست روانشناسی را اگر دعوت کردی به خانه برای گرفتن پارتیتور، پس گرفتن کتابی و یا سر راه سری هم به ما بزن، قبلش به من بگویی ... حتمن بگویی ... حتمن

دوشنبه

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت یا پسرو را که دیدار تازه گردد چنین شود

من و مقامِ رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت


.

چهارشنبه


کجای این ذهن در به در
جای پای تو نبود
که خاطرات حضور خودت را هم
چال کردی؟
...
باسی جان معروفی

شنبه


بعضی آدم ها را باید ببینی تا بفهمی چه قدر برایشان دلتنگی

خدای چیزهای کوچک - 2
















جمعه

پنجشنبه

توی پنجشنبه ی بارونی که شبش نخوابیده باشی و تا صبح گودرت و به صفر نزدیک کرده باشی و بعد هم بفهمی که سولی و الی و شری!! نمیان دانشگاه و مجبوری تنها بشینی سر کلاس گریم و دکور و ماشین هم نداشته باشی و آقای بتا هم که نباشد در مجموع، آقای راننده ی آژانس با ( بارون امشب توی ایوون، مثل آزادی آزادی تو زندون ِ قمیشی*) روزمان را ساخت که هزار تومن اضافه که خوبه ماچ هم می خواست بهش می دادم.

...
*: چیه؟ هر انسانی یک جواد یساری نهفته در درون دارد. ندارد؟
جواب نمی دهد، سه روز است که جواب نمی دهد با فریبا تماس می گیرم و میخواهم که با او تماس بگیرد و خبر بدهد که جواب داده یا که نه. سی ثانیه ای که می گذرد باز هم شماه اش را می گیرم، می رود روی کال وِیتینگ ... چند دقیقه بعد فریبا تماس می گیرد و می گوید که جواب نداد. می گویم: آره، رفتم روی کال ویتینگ. چیزی نمی گوید. تشکر می کنم و قطع می کنم.

چهارشنبه

حیاط خلوتِ حیات خلوت من


یک جایی هست که نمی شود دوستش نداشت. نه، نه این که نشود. یعنی تا آخرش هم می مانی در خماری دوست داشتنش و نمی دانی کجای این دیوارها و کاشی ها و پنجره هاست که مِهرش را می نشاند در دلت. انگار که مهرگیاهی ریشه دوانده باشد در جرزهای دیوار، قد کشیده باشد تا شمسه ی طاق ها، تا انعکاس آینه های سقف، جوانه داده باشد از میان کاشی های حیاط، انگار مادری که در آغوش گرفته باشد تنها دخترش را.
یک جایی که کهنه گیش تکراری نمی شود. می شود گم شد در هزار توی رنگ و نورِ و پیدا شد در سایه ی بی رمق عصر بر پوست تن دیواره ها. یک جایی با طعم خاک و عطر بهار نارنج تا شکوفه های گل یخ و نیلوفرهای آبی و موسیقی رقص ماهی ها بر حوض.
یک جایی که هر بار که پاهایت را سر می دهی در خنکای حوض دلت می لرزد که نکند بلغزد یکی از بچه ها به هوای تن پولک فام ماهی ها تا عمق تاریکِ آب، ... و سرما که از پاها می دود تا دست ها، می آید در سینه، قد می کشد در گلوگاه و آرام آرام می نشیند در چشم ها، می بندی چشم ها را و فکر می کنی چه می کردی بدون این حوض و خنده ی قل قل آب؟ و دلت می آرامد.
یک جایی که شب ها تاریکی قد می فرازد تا چشم ها و ظلِ وهم می ترساندت و فکر می کنی چه می کنی در میان دیوارهایی که خم شده اند زیر سنگینی شب، میان این همه کهنه گی و زوزه ی باد میان پنجره ها ؟ اما روز که می نشیند بر پنجره ها و رنگ ها می رقصند بر پلکت، چشم که باز می کنی در زیباترین نقاشی جهان، نمی دانی اگر دلت لرزیده بود به اخم مادر که این خرابه را می خواهی چه کنی؟ و تن داده بودی به آجر سه سانتی های شیشه دو جداره ی نمای گرانیت چه می کردی؟
تا یک روز به خودت که می آیی خانه شده قسمتی از تو و تو قسمتی از خاطرات خانه و نمی دانی چه طور می شود دوستش نداشت این حیاط خلوت جهان را؟ چه طور می شود ننوشت از جایی که نمی شود دوستش نداشت؟
و قراری می گذاری میان خودت و خانه تا بنویسی خاطراتش را ...
این جا ...

....

پس نوشتاره:
همین دیگه، از حیاط خلوت بیشتر می نویسم، از این به بعدتر

دوشنبه

و چگونه است که عینکی با فرم گرد و دوار این چنین از یک جواد عباس فرزاد رضویان قادری حسنی، یک آلبر ژان پل صادق کامو سارتر هدایتِ مرگ من مکش ما را می سازد؟ ها؟

...

چهارشنبه

خواستم ببینم فقط خودمم که به سندرم: یادم باشه تو بلاگم بنویسم ... روزانه دچارم و آخر شب هم هیچی به ذهنم نمیرسه، یا شما هم مبتلایید و اپیدمی شده در نوع خودش

نکنید آقای عزیز
نسازید خانوم محترم ... خوبیت ندارد به خدا، اینطور راه نیوفتید توی کوچه و خیابان به تحقیق و اکتشاف، اینطور نروید سراغ دبیرستان و دانشگاه و محل کار و دوستان مهد کودک تا دبیرستان و همسایگان آقا جان تا نوه ی خاله ی وسطیه خواستگار مورد نظر برای انجام پروسه ی مقدس تحقیق، نکنید، سنی ازتان گذشته آخر
نکنید خانوم عزیز، از شما که مدرکتان آنجور کرده اید توی چشم خواستگار محترم بعید است دیگر، نپرسید این سوال های ت.خ.ماتیکی را که نظر شما در مورد حجاب چیه و کی برای بچه دار شدن مناسبه و نظرتون در مورد کار کردن من چیه و الخ ... کسی که برای بار اول است شما را می بیند و جد و آباد پدری و مادریش ملبسند به روبنده وقتی می گوید نظر خانواده ام در مورد حجاب مهم نیست راست می گوید عین گالیله در محضر دادگاه واتیکان ... نپرسید این ها جان مادرجانتان
نگویید آقای محترم، این داستان های ت.خمی تخیلی را به خورد مردم ندهید اینجور. وقتی جهیزیه براتان مهم است نگویید نیست، وقتی بکارت برایتان مهم است نگویید نیست وقتی غش می روید برای بچه نگویید کی بچه می خواد الان، وقتی جد در جد اوج سفرتان سیزده بدر سبزه های خارج از شهر بوده قول سفر جنوب فرانسه ندهید ... به خودا یک چیزی خوبی حواله می شود یک جای خوبیتان یک زمانی
نسازید خانوم عزیز، آقای محترم ... از دخترتان یک فاطمه ونوس آتنا آذر میدخت اپرا ریچل ایران لیلی وینفیری رِی درودی گلستان نسازید ... این خواستگاران ناموجود سفیر وزیر رئیس دکتر مهندس من در آوردیتان را نگذارید اینجور توی سینی خواستگار ... حالا هر چه ساده و زود باور ... نبینید این گوش مخملی را روی سر مردم
درد دارد دوست عزیز به خدا درد دارد نکوبید این مدرک کاردانی نیمه پیوسته ی پودمانی غیر حضوری آبیاری گیاهان دریایی درغوزآباد سفلی را اینجور توی سر جد آباد هم دیگر، نزنید این قدر ماشین عمه جان و خانه ی دایی جان و ویلای بابا جانتان را توی چشم و چار همدیگر ، کور کردید بیچاره را

نسازید آقا جان این گیلینگیشان های پنجاه دوربینه ی سه ارکسته ی دو دی-جیِ شونصد هزار مهمانه ی هتل هیلتون را نسازید که بعد بسازندتان چه طور
...
نکنید بابا جان
جان عزیزتان نکنید این طور


شنبه

باغ فردوس ساعت پنج عصر

دوشنبه

فارس نامه ی ابن فارس فارسی

من یه پیشنهاد داشتم دس به دس کنید برسونین به دست استانداری :

از همین تریبون پیشنهاد میشه که جمیع شهرها و روستاها و داهات! های استان فارس و جمع آوری کنن یه شهر تازه تأسیس کنن با اسم شیراز، یا اینکه کلاً اسم استان بردارن بذارن شیراز یا یه همچین چیزی. بس که کلاً همه تو این استان شیرازین از بیخ و بن و ریشه و از محالاته یه غیر شیرازی تو کل این استان پیدا بشه و صابونات و اقلید و ممسنی و اینا یه سری اسم هستن که من باب اسم-فامیل ولا غیر.


با تشکر

حاج آقا اخلاق اسلامی

+ : از واجبات دین مبین اسلام، حفظ جان و مال مسلمان است چنان چه اگر ببینید که ملک مسلمانی در آتش است و اقدامی برای خاموشی آن انجام ندهید مرتکب گناه شده اید، و هم چنان اگر ببینید مسلمانی در حال غرق شدن در آب است و اقدامی نکنید گناه است.
- : حاج آقا اگر مسیحی باشه چی؟
+ : می تونید بذارید بمیره، نجات جان کافر واجب نیست.
- : مسیحی حاج آقا
+ : فرق نمی کنه، کافر ضمنی هستن.

...

+ : اعتماد به نفس از مظاهر کفر و اسلام ستیزی و خدا گریزیست، مسلمون باید بدونه که اختیاری از خودش نداره و در همه حال تنها باید به خدا توکل کنه.
( باز خوب شد نگفت اختیارش دست ... )

...

+ : یکی از نشانه های قهر خدا با سرزمینی که مردمش ذکات( درسته؟) نمی پردازند عدم نزول باران و خشک سالیست
( چه مردم خدا شناس ذکات به موقع بده ای داره این مناطق استوایی )


...

حالا باز بگید چرا طی پنج ترم گذشته من مجموعاً دو واحد از گروه معارف بیشتر پاس نکردم و اینا


مسئلتن:
می خواسم ببینم کسی اینجا نمیدونه که وقتی چک آپ کامل میشی احیاناً میزان نیکوتین خونت و هم به جهانیان اعلام می نمایند یا خَیر؟





شنبه

کنعانم آرزوست

+: تو عاشق استاد پونرده سال پیشتی من الانشو می بینم، عوض شده علی من دارم بهت می گم
-: همه عوض شدن، کیو می شناسی که هنوز مثل پونزده سال پیشش باشه؟
+: تو
-: خوبه که من عوض نشدم؟ بعد این همه سال؟
...

چهارشنبه

برم موهامو بدم صاف کنن ؟؟

اسپشالی فور شادونه

که لازم نیست برایش توضیح دهی که چرا آخر؟

...



دوشنبه

از آن آدم هاییست که جز آن وقت هایی که نشسته باشد پای بوم یا دستش بند باشد به قلم ُ کاغذ، یا سیگار ُ لیوان چای و یا هر کدام چیزهای کوچک روزمره ی زندگیش، نمی داند با دست هایش چه کار کند.
می خواهم بگویم از آن دست های بی تابی دارد که یک جا بند نمی شوند و محال است ببینید از سر بی خیالی رها شده اند روی پاها یا آرام گرفته اند روی میز. از آن دست هایی که مدام باید در هوا چرخاندشان یا سرگرمشان کرد به فندک و دست به دست کردن پاکت سیگار؛ دست هایی که نمی شود حواسشان را پرت کرد به کشیدن یک سیگار تا به آخر، نگاه داشتن یک لیوان و حرف زدن با موبایل حتی. از آن دست هایی که انگار همه جا به دنبال چیزی می گردند ، چه روی بوم و کاغذ سفید باشد چه هوای اطراف.
همین است که در تمام عکس هایش - به جز آن ها که بی هوا گرفته باشید ازش و سیگاری، قلمی، لیوانی،تلفنی چیزی دستش باشد - دست ها را پنهان کرده و حلقه شان نکرده دور گردن و کمر کسی. یعنی اگر روزی حوصله کنید به دوره کردن عکس هایش بی آن که حتی خودش را یک بار هم دیده باشید، از جای خالی دست ها می فهمید دست های بی تابی دارد، که یا چلیپایشان کرده روی سینه، یا قرارشان داده در جیب ها یا در نهایت رهایی رضایت داده به تکیه دادن یکیشان به جایی و دیگری بی شک درجیبش پنهان شده. و بیشتر از همه، دو دست را گره زده به روی سینه، انگار که از طلسم پنهانی مراقبت می کند که نمی خواهد با کسی قسمتش کند و تصویری که برای من می سازد، تصویر غول چراغ است با آن دست های همیشه به سینه که قدرت جادو دارند و می توانند عجیب ترین آرزوهاتان را هم برآورده کنند.

همین است شاید، همین بی قراری و در عین حال « دست نیافتنی » بودن دست هاست که بیش از همه دوست داشتنیشان می کند.

همین است که وقتی دست هایش با بی تکلفی رها می شوند روی پاها و بی خیال آرام می گیرند بر فضای خالی، بی جست و هیچ چیز، نمی دانی این آرامش دست هاست که برایت غریبه است یا حلقه ی نشسته بر انگشت انگشتریش .

نمی دانی


...


دگران روند و آیند ...


می دانم بانو، حق با توست
از همان ابتدایش که نخواستم بفهمی چرا اینقدر زود خواستم که بیایی و روزهای بعدترش حتی، که نمی دانستی چرا در خودم پنهان شده ام و نیستم، می دانستم
انتظارش نداشتیم، من حتی بیشتر از تو
تمام پانزده سالی که پشت سرِ سال های کودکیم جا مانده و بیست سال من که او نبوده، تمام این سی و پنج سال را به تو حق می دهم
قدم به قدم فاصله یمان را هم
اخم هایت را هم که بدوزی به هم و لحن صدایت عوض شود، یا حتی اگر نخواهی بدانی هم حق داری بانو، حق داری خسته باشی از من ِ غیر قابل پیش بینی، من ِ لجوج و یا حتی من درک ناشدنی
اما می دانی که این من درک نشدنی ِ لجوج بد خلق آخر سر هم نیمه شب زنگ می زند که: دلم تنگ شده برایش . و تو - توی بالغت - تا صبح گوش می کند به بی تابی های کودکِ من.
گفته بودم چه قدر توی بالغت دوست دارم اصلن؟
توی بالغ صبور ِ محتاطِ عاقلِ عاشقت را؟
گفته بودم چه قدر حسادت می کنم به شکیبایی هایت و یا غرور زنانه ات در پس نگاه های عاشقانه ات حتی؟
نگفته بودم.
نگفته بودم که کاش می توانستم به تمام حرف های خواهرانه ات - که قند آب می کند در دل من حسرت خواهر به دل مانده - عمل کنم؟
گفته بودم؟
...
می دانی اصلن تمام عاشقی یک سویه ی این روزهایم که دمل زخم هایم را نیشتر زده
تمام این انتخاب عجیبن غریبایم که از هر سو بنگری ره به ناکجا می برد
تمام این صنم خود ساخته ام
بی دلیل نیست
می دانم
اگر ره به ناکجا هم ببرد یا حتی بمیراندم
باز می شود در دامان تو گریست و یا لااقل امید داشت که دعایی بدرقه ام کنی
اصلن بودن توست که مرا درک نشدنی لجوج غیر قابل پیش بینی زبان نفهم و حتی - کله خر - بار آورده
همین حضور توست
...
اضافات:
مریمانه

2 و اسپشالی فور یو اصلاً = اصلن و الخ

یکشنبه


ینی اگه الان من نمیومدم اینم به افاضات گذشته اضافه کنم اون دنیا به خاطر قسمت نکردن شادیهامان حسابی احوالتم رو جویا می شدن ... رونیکه زنگ زده که این که نتونسته طی تمامی مراحل آموزش قدم به قدم پیشین شاخ فیل شکنش و راه بندازه، تقصیر من بوده چون بعد از یک یک ماه به گزینه ی Rock it اشاره کردم و از وقتی تو قسمت Domain نوشته راک ایت شاخ فیل شکنش کار می کنه عینه چی و ، خیلی نامردم که بعد از یک ماه فوت کوزه گری ماجرا رو لو دادم ...
همونطور که مشاهده می کنید دوست بنده اسطوره ی نامیرای شنگول منگولیه که اسمش از میون اساطیر یونان جا افتاده چون کلاً خودشون به اندازه ی کافی خدا داشتن و این یه مورد به احتمال قریب به یقین موجودیت زئوسشون زیر سوال می برده و اینا
...
اونایی که الان گیج شدن و اینا : مراجعه شود به دو تا پست پایین تر دس راست.مرسی
.
پدر متفکرم : بابایی می دونی اسم زن توتان خامن چی بوده؟
من : توتان خانوم؟

.

شنبه

شادیهایمان را قسمت کنیم

هر چه می کنم که یه مدتی برم به عاشقیت مجازی خانه سالمندی یک طرفه دور زدن اکیداً توصیه می شودمان برسم، یکمی تی یاتر در آرم از خودم در راستای آن که دانشگاه چی هست کلاً و یکمی کتاب بجوم و رفرنس بجورم و یا لا اقل کمی کالیبر دلمان را فراخ تر و لاستیک مارشال دور کمرمان را کوچکتر نمایم نمی شود و دوستان من باب خجسته نمودن روحیه ی دپسرده ی چیز مرغیمان و یا کسب اجرت معنوی من باب سپری نمودن پل صراط توصیمان می کنند به قسمت کردن شادیهامان. از همین سو سوژه ی ذیل تقدیم می شود به تمام عزیزان اخلاق چیز مرغی شده :

رونیکه اس ام اس داده که با این شاخ فیل شکنه چه جوری کار می کنن؟
طی 4 تا اس ام اس راهنمای قدم به قدم برای کودکان زیر 5 سال با معلولیت ذهنی و آی کیو و ای کیوی دمپایی ابری براش کار کردن باهاش و شرح دادم و آخرشم نوشتم : Rock it

دوساعت بعد ترش اس ام اس داده که آی دا همه چیزشو فهمیدم اما هر چی می گردم گزینه ی راک ایت و پیدا نمی کنم.


...

این همون رفیقمونه که پرلود باخ و ازم خواسته بود البت.


کاتب افزود:

شادونه، پس از چندی تفکر اسم گذاری شد آخر : آقای طاق!

جمعه

مکان: خانه ی فرهنگ، الی جیغ زنان وارد صحنه می شود

الی: استاد استاد توی راهروی صحنه یه موش گنده هس، تو رو خدا قبل از اجرا یکی بکشتش
استاده : چته حالا تو؟ دعا کن بره تو سقف ماره بخورتش


...

اضافات:

الی کل یک ساعت اجرا رو به سقف نگاه میکرد و دیالوگ می گفت ...

چهارشنبه

بیا فکر کنیم که بیست سال پیش از این هاست
و یا حتی پیش تر ... که ایستاده ای آن جا با کوله و کفش های نو و عطر کاغذ و قلم، با چشم های خواب آلود می خندی به دوربین و دست تکان می دهی برای من در سال ها بعد با مقنعه ی سفید و اخم های به هم دوخته، ایستاده در آستانه ی اولین الف اول ها
الف اول
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست و پنهان می کنی درد اولین شکست را در پشت غرور مردانه ی کودکیت؛ تا باشم، تا ببوسم چشم هایت را که هنوز می درخشند از میان حلقه ی کبود روی پیشانی تا میانه ی گونه ها
بیا فکر کنیم سال ها پیش تر از این هاست، مقدر کنیم زمان را که تا باشم در امتداد اولین خطوطت بر سپیدی کاغذ، تا بیاویزم میان اولین کلمات، بپیچم در انحنای الف اول، در پیچش ب آخر به نوای هم آغوشی سنگ و
آ، ب
آ، ب
آب
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست، تو در ردای بلندی که هرگز نداشته ای، کلاه چهارگوشی که به سر نگذاشته ای را برمی داری برای من تا که باشم در آن سوی سال ها با لبخندی و بوسه ای بی هوا که بیاویزد بر گردش زمان، بیامیزد به دخیل دهان تو و بگشاید لبانت را به استجابت محوخندی و یا ...
...
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست، تا مرا اذان در گوش خوانده بنهند در آغوش تو و باز نگیرند
.
بیا فکر کنیم سال ها پیش از این هاست، سال ها پیش تر، پیش از تاریخ حتی، مرا بیابی در لایتناهی زمان و لا مکانی باغ های عدن، تا به سیبی بفریبیم خدا را که رهایمان کند در گستره ی تنهایی بی وسعت خاکیش.که وعده دهد ما را به فردوس لایزال و نداند که خود حتی آفرینه ی سر انگشتان آفرینش گر توست بر امتداد کتاب تنم


بیا مقدر کنیم همه آن چه را که سپید مانده بر کتاب خطی تقدیر تو و سر نوشت من
مقدر کنیم هنوز را در آغاز کلام، به نگاشتن من از آغاز، از روزی که بودی، چرخشی دوار به سماع قامت حرف نخست
الف اول

...
توضیحات واجبات:
1. متن بی ویرایش خودجوش که می گویند چیزیست در مایه های همین که در کمال خرسندی در انظار عموم پاپلیش نموده ایم. بعله
2. خودسانسوری عملیست واجب، شرعی و عرفی
3. اسپشالی فور شادونه: نه خیر اصلاٌ هم منظورم اون نیس که تو فک کردی، اون فقط انگیزس

شنبه

یک روز از خواب پا می شی می بینی هیچ اتفاقی نیفتاده


.





جمعه

ما هستیم و هُنُنی می کنیم همچنان


نوشتن سخت نیست، دوباره نوشتن رو اما هرجور حساب کنی سخته برا همینم فعلاً مشاعره می کنیم تا بعد چه پیش آید


گُف دیدی که چکار کِردم
هی حقه سوار کِردم
دلش و خوب شکار کردم

گفتم هُنُنُی کِردی

گف میِ عامو آسون بود
بد جوری هِراسون بود
من کَلَک قطار کِردم

گفتم هُنُنُی کردی

گُف همیشه ناز می فروخت
هرجُ من می دید می گروخت
من دلش ماهار کِردم

گفتم هُنُنُی کِردی

گُف عیبکی بود والُّ
دل دُشُوَکی بود والُّ
من او رِ بی قرار کِردم

گفتم هُنُنی کردی

گُف به آب و آتیش می زدم
پس می رفتُ پیش می زدم
من جونُمِ نثار کِردم

گفتم هُنُنُی کِردی

گفت دل تو دلم بِیذار
هی کارُم سبک نشمار
من شیر شکار کِردم

گفتم هُنُنی کردی

گُف بد داری نیش می زنی
چرُ دِلُم آتیش می زنی
من هزارت س کار کِردم

گفتم هُنُنُی کردی

گُف حالُ که تو چنگ منه
دلدار قشنگ منه
من بارُمِ بار کِردم
تام بوگو هُنُنُی کِردی


...

توضیحات واجبات:

هننی کردنن : هنر کردن

شنبه

بیست سالگی


جمعه

موسیقی و سکوت



...

Special thanks to Nazli

پنجشنبه

ای میل نه تنها لذت باز کردن پاکت، جمع کردن تمبرها، نفس کشیدن عطر و باز کردن تا خورده گی های کاغذ، دیدن دستخط و بوسیدن اسم عزیزترینی در انتهای هر نامه، شوق هزار بار خوندن هر واژه و لمس تک تک جمله ها و یا حتی دلهره ی پنهان کردن نامه ها رو به همراه نداره
بلکه بدتر حتی لذت دردناک خیس شدن کاغذ از گریه های بی امان و پاره پاره کردن کاغذ و سپردنش به آتش، و خیره شدن به سوختن واژه ها و سطرها و بوی تلخ خاکستر و هم به همراه نداره
و همه چیز در نهایت در ت.خ.می ترین شکل موجود به گزینه ی Delete for ever ختم می شه و تمام .

...

چهارشنبه

وقتی از شعور حرف می زنیم در واقع از چه چیز صحبت می کنیم؟

- : سرطانش پیشرفت کرده، امروز وقت شیمی درمانی داره البته دکتره گفت چون سنش کمه بدنش قدرت مقابله با بیماری و داره، براش دعا کنین، آخه تنها دختره خونواندس طفلک، فقط چهارده سالشه ، خیلی ناراحت کنندس، نه؟

+ : آره طفلی، خدا بیامرزتش ...


آیا آدمی زادی که عمری را به پای بی بی سی پرشیا می گذاراند نباید به احترام مهدی پرپنچی پستی را صرفاً به سپاس گذاری از تسلط و قدرت و گویندگی بی نظیرش اختصاص دهد؟





سه‌شنبه

راز همانا عمومی ترین، پیش پا افتاده ترین، و تکراری ترین چیز خاص همگان است: جسم و نیازهایش، بیماری هایش، حالات خاصش؛ مثلاً یبوست یا عادت ماهیانه. اگر ما این ابعاد زندگی خصوصی را، از سر شرم و حیا، پنهان می کنیم برای آن نیست که آن ها بسیار شخصی اند، بلکه به عکس، برای آن است که آن ها به گونه ای ترحم برانگیز به غایت غیر شخصی اند.

هویت - میلان کوندرا

دوشنبه

از قرصی که می خوریم


دیز آر سام آف دِ ساید افکتز ...
خشکی مخاط ( دهان، بینی، گلو، چشم، عدم تحمل لنزهای تماسی - خشکی چشم تا یک سال بعد از قطع مصرف ادامه دارد ) خشکی پوست و پوسته پوسته شدن، ترک لب ها، درماتیت صورت، بثورات جلدی، خارش، نازک شدن پوست، درد عضلانی، درد مفاصل، تداوم ریزش مو، هیرسوتیسم ( رویش غیر طبیعی موهای زائد )، تغییرات خلق و خوی، افسردگی، نشانه های شیدایی، تشنج، حساسیت به نور، آفتاب سوختگی های جدی، نازک شدن پایدار مو، التهاب تاندون ها، کلیسفیه شدن رباط ها و تاندون ها، التهاب مفاصل، تلاش برای خودکشی و خودکشی، سردرد، خواب آلودگی، افزایش فشار درون جمجمه، اشکال در رؤیت رنگ ها، تنگی برونش، تأثیر بر عملکرد کبد و صفرا، کاهش کلسترول HLD، اختلالات در سیکل قاعدگی، التهاب عروق، پانکراتیت، افزایش اندازه های عروق لنفاوی، خون و پروتئین در ادرار، اثرات سوء بر جنین ( اختلالات فیزیکی در شکل گیری ستون فقرات، ماده ی نخاعی، سیستم بینایی و اختلالات شدید سیستم عصبی )

حالا که دور همیم وصیت کنم یا نکنم؟

یکشنبه

در همان راستا

وسمه چیش رنگ می کنه، ک.. تنگ نمی کنه.
بعله
...
واقعاً لازم بود بگم ضرب المثل شیرازیه؟

عاقلان را اشارتی کافیست


دوش آبسرد تنها زمانی لذت بخشه که سالم بودن آبگرمکن مطمئن باشی

شنبه




یک زمانی دور یک فسقل ذوق زده بود نشسته روی پای رونیک که از مهمانی کریسمس برگشته بود و آنجا هم برای اولین بار نمایش میلاد مسیح را دیده بود و هی رو می کرد به رونیک که وای خاله چه قده حضرت مریم شبیه تو بود ... یک زمانی دور یک فسقل ذوق زده بود نشسته بر پای رونیک که از مهمانی کریسمس برگشته بود و آنجا هم برای اولین بار نمایش میلاد مسیح را دیده بود و جلوی ان همه مهمان رو کرد به من و گفت راستی خاله چه قدر بره های یوسف شبیه تو بودن! حالا هرقت که رو می کنی به من و می گویی ببعی برای من می شوی همان فسقل ذوق زده ی زمان های دور نشسته روی پای رونیک که از مهمانی کریسمس برگشته بود و و انجا هم برای اولین بار نمایش میلاد مسیح را دیده بود...
.
افزوده:
تقصیر من چیست که آن چشمان تیله ای و خرمن موهای عسلی تو را ندارم رونیک جان؟




آدم های زندگیه من یا هستند یا نیستند ... تمام


جمعه

دگماتیسم پنهان من، چگونه در ده شماره از یک پری دریایی به زامبی تبدیل شویم و ماهی که پشت ابر نخواهد ماند

میون ای میل های خاک خورده ی این باکسم پیداشون کردم، ای میل هایی که میون شب بیداری های دو مار بیش فعال پیچیده در هم رد و بدل شده بودن و دوباره خوندشون کلی لطف داشت برام ... میونشون یه ایمیلی بود که قرار بود که خودمون و به زبان خودمون روایت کنیم. توی یه قسمتی آقای مار نوشته بود که: موهام ریخته ؛ شونه هام مو داره و از این مسئله متنفرم ... این و که خوندم اولش نیشم باز شد، بعدش متوجه این موضوع شدم که من تا به حال آقای مار و با رکابی ندیده بودم که خودم زودتر بفهمم شونه هاش مو داره با این که قبل از این که بدون کلاه ببینمش هم می دونستم که جلوی موهاش ریخته، اما جدا از تمام از نکته ی مهم این بود که تا اون موقع و بعدش هم کسی توی معرفی خودش همچین چیزی ننوشته بود و بعدش هم بگه از این موضوع متنفره، تا به اون موقع یک نفر هم پیدا نشده بود که توی من نامَش یه موضوعی منفی و بگه، حالا نه حتماً این که بخواد بگه کچله و یا این که شونه هاش مو داره ... هیچ وقت برام پیش نیومده که یه نفر تو معرفی خودش بگه عاشق هری پاتره، کتابای م.مودب پور و خونده عاشق کامران هومنه مثلاً ، یا این که کله پاچه صبحونه ی مورد علاقشه، حتی اگر این موضوع ها فکت های مهمی هم باشن تو زندگانیش،به جاش آدم های زیادی میشناسم که در برخورد اول عشاق سینه چاک پینک فلویدن، صبحونشون فقط چایی سیگاره و یا نهایتش کرن فلکس و آخرین کتابی هم که خوندن جلد هفتم تاریخ فلسفه ی کاپلستونه و زمانی که مطمئن شده باشن که فهیمه رحیمی خوانیشون خللی در فکور منورشون ایجاد نمی کنه امکانش هست که توی سلکشنی که برات رایت می کنن چند تا از آهنگ های احسان خواجه امیری هم باشه. نه این که خودم از این موضوع مبرا باشم نه، خود من هم در هیچ رزومه ی کاری حاضر نیستم بنویسم که هفت صبح از خواب بیدار شدن سختمه، لجبازم و امکانش هم هست که میونه کار کلاً گم و گور بشم و بعد از دو ماه برگردم از سفر که خوش گذشت و جاتون هم خالی ... با این وجود در طی یک پروسه ی خود مکشوف سازی ده تا از مواردی که امکان این و دارن که فکور منور من و حسابی متخلل کنن و من و از گودر بسیاری پاک، اینجا لیست می کنم ... پیش به سوی سرنوشت یه جورایی :

1. آهنگ های سیاوش قمیشی را عاشقم، هنوز هم میون شب های بارونی "قاب شیشه ای" رو ترجیح می دم به پینک فلوید،لد زپلین و فرهاد و الخ
2. هیچ وقت نتونستم بهاییت رو به عنوان دین قبول کنم، فکر نمی کنم هیچ وقت هم بتونم ... بهاییت همیشه برام مسلک حساب شده و به احتمال زیاد خواهد شد
3. رت باتلر ِ بر باد رفته و هانس شنیر عقاید یک دلقک را با صد تا هولدن کالفید ناطور دشت عوض نمی کنم
2/3: ناطور دشت برای من شاهکار ادبی نیست
4. چی بود این باغ های کندلوس؟ اه
5. خداوند حافظه ی کینه ای که اسمش در اساطیر یونان جا افتاده، می تونم ببخشم اما محاله فراموش کنم
6. کافه پیانو را دوست داشتم و دارم
7. اسطوره ی بی بدیل وراجی و حرافی و مخ خوردن و در عین حال نماد سکوت دق دهنده با رکورد یک هفته سکوت بدون حرف زدن، چت کردن و هیچ ارتباطی با آدمیان و وحوش
8. خالق دروغ های حافظ جان و راهبردی در کسری از ثانیه ... اون دنیا مورد عنایت قرار خواهم گرفت از بس دروغ به خورد بنی آدم دادم
9. سالوادور دالی رو دوست ندارم ( حکم اعدامم کجا اجرا می شه؟)
10. همجنسگرایی و هیچ وقت نمی تونم بپذیرم، نمی تونم با همجنس گرا ها ارتباط برقرار کنم علی الخصوص ل.ز.بین ها

افزوده گشت:
ف.م.نیسم را هیچ وقت آنطور که باید باشد قبول نداشته و ندارم ... برای من مردها با زن ها متفاوتند، اعتقاد راسخ دارم که پشت هر مرد موفقی یک زن ایستاده و البته هیتلر، آتیلا، چنگیزخان و حتی همین ا.ن خودمان از ماجرا مستثنی نیستن ، حتی آقا محمد خان که با وجود عدم امکانات هم باز از ساپرت یک زن سود می برده ... باور دارم که زن ها می تونن به مراتب خطرناک تر باشن + ما با مردها برابر نیستیم ما از آن ها بهتریم :دی


این بود متن اعتراف نامه ی من


...

توضیحات :

این اعتراف نامه ها می تونست یک بازی وبلاگی باشه، نخواستم باشه چون احمقانه بود که کسی و دعوت کنم به بیان کردن چیزهایی که خودش تا به حال مایل به گفتنشون نبوده و نیست ... با این حال اگر کسی دوست داشت که خود مکشوف سازی کنه دعوتنامه یادش نره ...

لازمه اینم بگم که منظورم از چیزهایی که پنهان می کنیم در معرفی خودمون ابداٌ مسایلی که خود شخص هم شاید حتی نتونه با اون ها کنار بیاد و حتی ذهن برای حذف کردنشون تلاش می کنه نیستن، من هیچ وقت انتظار ندارم در فرهنگ شرقی کسی حتی بعد از مدت ها آشنایی به من بگه که مثلاً در هشت سالگی مورد تجاوز قرار گرفته، یا چیزهایی نظیر این ... منظورم بیشتر حقایق ساده و علایقی هست که پنهانشون می کنیم .. همین


افزوده شده ها برای آقای مار :
به قول خودت : تو که لنگت وازه و همه همه چی و در موردت می دونن، مخصوصاً با اون شرح حال سعدی وار که دیگه سنگ تموم بود یه جورایی، باز هم اما من که روم نشد تایتل بزنم راه حل باز کردن لنگ در ده شماره! حالا هر چی ...






پنجشنبه

اون احساسی که به شما بعد از نوشیدن کافه موکا، کافه لاته یا شایدم قهوه ترک دست می ده به من بعد از نوشیدن دم کرده ی گل گاو زبون، سنبل تیپ با مریم گلی دست می ده ...




با تمام این حرف ها،
باز هم دو پیازه ی آلوی ساعت دوازده شبِ با تو رو میگو پلوی مادری ترجیح می دم.



...

چهارشنبه

راوی

توضیحات واجبات : خواندن این پست قبل از شنیدن این موسیقی، مثل تبریک پیش از اعلام نتایج هست ...
چشم که باز می کنم، نشسته ای آن جا، میان سپیدی قد کشیده ی روبرویم. سایه ی خمیده ی مردی که اگر ندانی به لکه ای می ماند جا مانده به روی دیوار ... می دانم نشسته ای و سیاه می کنی کاغذ هایی که هر صبح چشم می گشایی بر آن ها، با جای جوهر خودکار یا خطوط کاغذ ها بر صورتت و پینه هایی به روی انگشت میانی و اشاره که منع می کنی مرا از بوسیدنشان هر بار .. می دانم نشسته ای آن جا کنار سینی دست نخورده ی شام و لیوانِ لرد گرفته ی چای، با سیگاری در دست و عشق بازی می کنی با کلمات، عشق بازی می کنی با نقطه ی پایان جمله ها، با کاغذ های سپید که باکره دخترکانِ بلوری تنِ ظریف تو اند که می ربایند واژه هایت را و رام می شود پیکر لطیفشان به دستان تو. می دانم نشسته ای آن جا و عشق بازی می کنی به موسیقی قلم بر کاغذ و چشم بر هم خواهی گذاشت به آخرین واژه در امنیت تن دخترکی که گیسوان سیاهش را فشانده ای بر پیکر سپید آرامش ... دست می کشم بر سایه ی خمیده ات به روی دیوار، سرمای سنگین می دود به تنم، زوزه می کشد تا میان چشم ها و راه می گشاید از میان لب هایم به بیرون به نجوای اورادی که آرام آرام نقش می بندند بر لب ها - یا راوي حكي حكاية ... مادابك تكون رواية* - می نشینند واژه ها میان موسیقی قلم بر کاغذ، - حكي لي على ناس الزمان، حكي لي على ألف ليلة وليلة، وعلى لنجة بنت الغولة، وعلى ولد السلطان - می رقصند واژه ها به دور سایه ی مرد آرام آرام، - حانجيتك مانجيتك، دنا بعيدهادي دنيا، حاجيتك ماجيتك، كل واحد منا في قلبه حكاية - راه می گشاید اوراد تا کاغذ های سپید، می دود به تیرگی جوهر قلم، جاری می شود در دستها تا جایی میان قلب، - حكي وانسى بلي احنا كبار، في بالك رانا صغار، حكي لنا على الجنة حكي لنا على النار، على طير عمره ما طار، فهمنا معانى الدنيا -می نشیند واژه ها بر موسیقی آشنای تنت، می شکند سنگینی سایه مرد بر چشمانم - يا راوي حكي كما حكوا لك، ما تزيد ما نقص من عندك، كاين نشفوا على بالك - گم می شود سایه ی مرد در تابش نور و تو که آرام ایستاده ای این جا در پایان سپیدی قد کشیده ی روبرویم، می لغزد لبخند بر خطوط سنگین لب هایت، - حكي لنسينا في هاد زمان، خلينا في كان يا ما كان - می نشیند خطوط تنم بر دستان جوهریت و شب ِ آرام از چشمانت آغاز می شود ...
...
* : راوی از سعاد ماسی ...
افزوده شد :
1.هرچه کردم نشد شعر و به فارسی ترجمه کنم بدون اون که لطمه ای به احساسش زده بشه، این ترجمه ی انگلیسی هم شاید احساس شعر و به عربی نرسونه، اما کاچی بَزِ هیچی

سه‌شنبه

ای میل وارده : اون پرلود باخ و که اولش با دی دی دین دی دی دین دی دی دین دیدین دین دین دیدین شروع می شه رو داری برام بفرستی؟


...
اگه این ورا کسی هست که بیش تر از یک سال تونسته دوس پسر تیاتریش و تحمل کنه، یه ای میل بزنه و راز موفقیتشو شرح بده برامون


لطفاً ...

...
توضیحات واضحات:
لازمه بگم که تیاترای دوره ی دبستان در نقش درخت در بک گراند حساب نیست؟
و باز لازمه بگم پسرو و پِپِه هم حساب نمی شن؟


دوشنبه

حواست که نباشد، به همه چیز عادت می کنی.

حواست که نباشد یادت می رود که چه لذتی دارد دم کرده ی مریم گلی در دست بشینی روی هره پنجره و پاهایت را دراز کنی روی کاشی های سرد و گم شوی در سکوت ممتد و انتظار بکشی صدای آهسته ی قدم هایش را

حواست که نباشد یادت می رود شوق اس ام اس های نیمه شب از این سر تخت به آن سر آن، یادت می رود لذت آب بازی های سر ظهر، یادت می رود که نیمرو عاشقانه ترین غذای دنیاست، یادت می رود حسادت کنی به صدای زنانه ی پشت خط تلفن، یادت می رود عادت پوشیدن پولیورهایش را،
عادت می کنی به غذای بیرون بر، عادت می کنی که بوی سیگار بهمن برایت یاد آور حضور کسی نباشد، یادت می رود عادت دیدن جوراب گلوله شده ی کنار دیوار، حوله ی خیس مانده در حمام، سر باز خمیر ریش، لیوان چای روی میز مانده را، عادت می کنی به شستن و آب کشیدن و چیدن ظرف ها به تنهایی ... حواست که نباشد حتی لذت قهر کردن برای آشتی بعدش هم یادت می رود ...

حواست که نباشد، یادت می رود که قیمه ی بدون شکر پلو دوست نداشتی، یادت می رود تنها فیلم دیدن چه عذابی است ... عادت می کنی ملافه پیچ شده بچرخی در خانه ی خالی، عادت می کنی که قهوه را دو قاشق پیمانه نکنی، عادت می کنی به دیدن چوب لباس های خالی سمت راست کمد، عادت می کنی که صبح ها یک نان بیشتر نمی خواهی برای ساندویچ نهار، حواست که نباشد یادت می رود عادت چک کردن پروازها، یادت می رود عادت دیدن اخبار هواشناسی که سرما نخورد آنجا بدون کاپشنی که دقیقه ی آخر هم لج کرد و با خودش نبرد یا خندیدن به آن که آخر هم پلیور خاکستری را چپانده ای میان ساک، ترکت می شود عادت جمعه ها تا لنگ ظهر خوابیدن، ترکت می شود عادت دراز کردن پاها را روی میز که در بیاورد گالش های رنگ و وارنگی که سوغات مورد علاقه ات بود میان آن همه ساعت و کیف و کفش و لباس و حتی گردنبند جواهری که همه را به تبریک یا که حسادت وا داشت، ترکت می شود رژلب و لاک صورتی و عطر شنل چَنس،عادت می کنی به عصرانه های بی گاتای شور و شیرین، بی نازوک خانگی که می دانست می میری برایش،ترکت می شود حرس خوردن از ارمنی حرف زدنش با خانواده، ترکت می شود عادت در آوردن ادای مادرش را جلوی دوستان ... عادت می کنی به خوابیدن روی کاناپه جلوی تلویزیون، عادت می کنی به دایژستیو و چایی عصرانه، عادت می کنی به عرق سردی که می نشیند بر مهره های کمرت وقتی می لرزند شیشه های خانه از موج هواپیمایی که می گذرد، عادت می کنی به غرق شدن در سپیدی جای خالی قاب های روی دیوار که هنوز هم نمی دانی مادر کجا پنهانشان کرده ...


حواست که نباشد حتی به گریستن روی بالشت هم عادت می کنی

حواست اگر نباشد
روزی که می آید که بی باز کردن چشم های خواب آلودت روی عسلی کنار تخت به دنبال حلقه ات بگردی و دستت بماند روی سردی میز ... برگردانی دستت را به پاک کردن اشک های که می لغزند بی اختیار از چشم های خواب آلود روی گونه هایت

...



یکشنبه


ببعی است دیگر ...
فقط برای تصفیه حساب با او هم شده من حاضرم گستردگی و بی سرانجامی روز قیامت را با طشت مس خورشیدیش بالای سر و شمشیر باریکتر از مویش به عنوان پل، قبول کنم. قبول که هیچ - تحمل کنم.


...

سنگی بر گوری - جلال آل احمد

شنبه

تا حالا شده وقتی دفترچه خاطرات کسی و می خونی زیر غلت غولوتای املاییش خط بکشی و تصحیحش کنی؟
تا به حال شده وقتی مادری داره واسه کوچولوش لالایی می خونه، بهش بگی که بدجوری از نت خارج شده و خیلی فالشه ؟
شده وقتی کسی داره رو میز کافه نقاشی می کشه از قلم به دست گرفتنش ایراد بگیری؟
شده وقتی کسی داره فیلم تولد می گیره،براش شیوه های فیلم برداری توضیح بدی؟
شده وقتی توی عروسی همه دارن با فتانه و شهره می رقصن به سلیقشون ایراد بگیری؟
شده وقتی یکی داره عکس خونوادگی می گیره به نوع کادر بندی و ترکیب بندی و تنظیم نورش بخندی؟
شده ...

نشده؟
خوب فکر کن


...
مفتخرم اعلام کنم که خانواده ی محترم مبدأ تاریخی جدیدی به ثبت رسوندن و تمام وقایع خانوادگی زین پس به قبل از فوت خالت و بعد از فوت خالت تقسیم می گردد ...

جمعه

آدم است دیگر، گاهی پشیمان می شود، شرمنده می شود و پیش می آید که گاهی هم عاااشق سق سیاه خودش شود ... کافه ی مذکور با آن موسیقی و آرامش و کافه منش به یادتان هست؟ همان که قرار بود تاریخ کافه نشینی را متحول کند ... همان که یک سال از اکتشافش نگذشته نوستالی بود برای خودش ... یادتان هست ؟؟؟

این بار آخری اما ... نه تنها بی کافه من شد بلکه حتی برایمان شادمهر گذاشت و کلی حیثیتمان را من باب آن همه تعریف جلوی بعضی کافه شناسان بنام این مرز و بوم بر باد داد ...
تا اطلاع ثانوی درود بر کافه فروغ و نمایشنامه خوانی هایش


کاتب افزود :
1. آقای کافه فروغ انتخاب موسیقی تان بی نظیر بود ...
2. در همین راستا : چیز کیک های وافی

پنجشنبه

از تاریخی که تکرار می شود ...

... رژیم به زندانیان توده ای پیشنهاد کرده بود با امضای نامه ای که متنش را چاپ کرده بودند، آزاد شوند. متنِ آن - که «توبه نامه» و «تنفر نامه» و «شکر خوردم نامه» نام گرفته بود - کم و بیش چنین بود که: « امضا کننده ی زیر، چون مرام و مسلک حزب منحله ی توده را با اصل مقدس سلطنت و احکام دین مبین اسلام مغایر یافته ام و به این نتیجه رسیده ام که سران خائن آن نوکر اجنبی هستند، از این حزب ابراز نفرت می کنم»، و بسیار می شد که صاحب امضای آن فردی مسیحی یا کلیمی و یا خود یکی از «سران خائن» حزب - چون دکتر یزدی یا بهرامی - از آب در می آمد! حزب ابتدا اعضای خود را از امضای این نامه ( که بلافاصله در کیهان و اطلاعات به چاپ می رسید ) هشدار داد ولی بعد هشدار خود را پس گرفت و دستور داد آن را امضا کنند و در زندان بی مصرف نمانند.


...

احمد شاملو - مجموعه ی اشعار - جلد 1 و 2 - یادداشت ها و توضیحات - صفحه ی 1074
دلم می خواد فیلم محاکمه ی گلسرخی و بذارم ، یک بار، دو بار، صد بار دیگه ببینمش ...

چهارشنبه


مضخرف ترین و مفهومی ترین حافظه ی دیالوگی موجود رو دارم. تمام گفت و گو ها، اس ام اس ها، چت کردن ها برام شکل مفهومی دارن تا دیالوگ های طویل قابل حفظ ... غیر ممکنه یک روز بیام و به مدت یک ساعت تعریف کنم که فلانی این و گفت، بعد من این و گفتم بعدش اون این و گفت و الخ، محاله ممکنه طوالی صحبت ها به یادم بمونه به جای تمام این ها در نهایتاً دو دقیقه مفهوم کل گفت و گو رو با دیالوگ هایی که عمراً اون چیز هایی باشن که رد و بدل شدن و تعریف می کنم ... مثلاً اگر خانوم ایکس در مدت دو ساعت به من حالی کند که اشتباه می کنم یا بدون فکر و منطق کاری را انجام دادم، به جای تعریف دو ساعت گفت و گو می گم فلانی به من گفت خر ...
مضخرف ترین و مفهومی ترین حافظه ی لباسی! موجود رو دارم. این که بتونم بگم آقای ایگرگ در فلان دیدارمان لباسش چه رنگی بود و شلوارش چه بود و مارک جورابش چه بود یا حتی تی شرت پوشیده بود یا لباس مردونه برام در حد شوخیه ... با خیلی تلاش می گم فلانی خوش تیپ شده بود یا نه، مگر یعضی دیتیل ها که قرنی یک بار در ذهنم بمونه ...
حافظه ی موسیقیایی (؟!) و بویاییم هم چندان تعریفی نداره، موسیقی و رایحه ها ناخوداگاه خوشحال یا ناراحتم می کنن و هیچ تصویر سازی رو به همراه ندارن ... هر چه قدر نوستال پرور هم که باشن
به جای تمام این ها حافظه ی تصویری/احساسی خطرناکی دارم. محاله فلان نگاه، فلان لبخند، فلان دست فشردن، فلان اخم و شیوه ی راه رفتن، نوشتن، خوابیدن،حرف زدن و الخ از یادم بره ... محاله
برای همین وقتی فلانی لباسش شبیهه توست، یا عطر تو را می زند، یا فلان حرفی را که زده ای عینن تکرار کند،فلان موسیقی که تو دوست داشتی را گوش دهد... مرا یاد تو نمی اندازد، تو را برایم مجسم نمی کند
اما اگر مثل تو بخندد مثل تو میان حرف هایش مکث کند ، مثل تو نگاهم کند ... می لرزم، انگار که تو ایستاده باشی آن جا ... انگار که تو هنوز نفس می کشی میان همین جزییات ساده ی فراموش شدنی ، انگار که هر کاری هم کرد نمی شود فراموشت کرد، حتی اگر به یادم نمانده باشد که در اولین دیدارمان چه پوشیده بودی، چه عطری زده بودی، چه گوش می کردیم، یا حتی چه می گفتیم ... باز هم می مانی میان همین جزییات ساده و دمار از من بی خاطره در می آوری
این طوری هاست

I have often told you stories

About the way

I lived the life of a drifter

Waiting for the day

When Id take your hand

And sing you songs

Then maybe you would say

Come lay with me love me

And I would surely stay


But I feel Im growing older

And the songs that I have sung

Echo in the distance

Like the sound

Of a windmill goin round

guess Ill always be

A soldier of fortune


Many times Ive been a traveller

I looked for something new

In days of old

When nights were cold

I wandered without you

But those days I thougt my eyes

Had seen you standing near

Though blindness is confusing

It shows that youre not here


Now I feel Im growing older

And the songs that I have sung

Echo in the distance

Like the sound

Of a windmill goin round

I guess Ill always be

A soldier of fortune


Yes

I can hear the sound

Of a windmill goin round

I guess Ill always be

A soldier of fortune


آدم باید همه چیز را توضیح دهد؟

سه‌شنبه


آدم است دیگر
یه وقتی هم هست که دلش می خواد پیرهن چهار خانه ی گلبهی اش را با آن دامن چین چینش که وقتی می پوشدش می شود عین این دخترهای دهقان آفتاب سوخته ی اسکاتلندی برایت بپوشد و توی خانه بخرامد، که ببیند چشم بر نمی داری از او، که ببیند گردنت را کج می کنی و لبهایت به طرح محو لبخندی باز می شود،که دلت بپروازد تا آغوشش، که وقتی رویش را بر می گرداند دست بیندازی دور کمرش و بگویی گلبهی بهت میاد و گردنش را ببوسی و نفس بکشد عطر تنت را ...
آدم است دیگر

می گوید: رفته بودیم فیزیوترافی ، خلوانه گفت ، مِستِر دام، سایز بای ساز، اورنج کانفی، تراکتور هسته ای! و الخ
با تمام این احوال امکانش هست یک روز بهت بگوید که ظرف رو از توی آوِن بیار بیرون و تو نابغه هم بروی توی هاون! دنبال ظرف بگردی !!! آن وقت بیایت توی آشپزخونه نگاه عاقل اندر سفیهش را بدوزد بهت به فر نشاره کند و بگوید آوِن!
...

بعضی وقت ها کسی باید جایی روی ساعدت را ببوسد تا جایش را که نگاه کنی یک خال کوچولو ببینی، که تا قبل آن بی خبر بودی ازش
..

دوشنبه


ایی که می گن شُمُ خودتون* خوبین همه چی و خوب می بینین، ورژن شیرازیه عظمت در نگاه توست نه در آنچه به آن می نگریه ... خواستم بگم که یعنی بله، ما هم ...
*: به سکون دال

خدا هم روزه ای که به ربنای شجریان ختم نشه رو قبول نداره

خیره سرشون تنها رستوران گردونه شیرازن، کارای مودیگیلیانی به دیوارشونه، آب سبزیجات سرو می کنن، سابقاً هم قیمت غذاهاشون قیمت خون آشپزشون بود و برای هر میزی یه گارسون داشتن و رستورانشون به روایت خودشون این و اونه و اله و بله و جیم بله و بَله با این حال برامون هایده گذاشته بودن در حد بیا کمرو بچرخون ... حالا بگذریم که از گرما هم خفه شدیم رفت و سونایی بود در نوع خودش

بچه که بودم، همیشه دلم می خواست که بابا یا لوازم تحریری داشت یا گل فروشی ...

از کتاب های روانشناسی بازاری که رمان های فهیمه رحیمی حتی شرف داره بهشون تا رانکاوهای دارای برد تخصصی از کمبریج که هر ساعت مشاورشون هم قیمت پول خون بابای فهیمه رحیمیه، هر کس که پیششون بره رو تشویق می کنن که نه گفتن یاد بگیره و بتونه نه بگه و برده ی خواسته های دیگرون نباشه ... و تا به حال یکیشون هم به این فکر نکرده که اوضاع نسل ما و حتی نسل پدر مادرامون و پدر مادرشون اگه یکی هم شده به جای نه بهشون بله می گفت بهتر بود و اصولاً پدر مادرای شرقی توی الفباشون حروف ب و لام و ه جا افتاده یا که کلاً از اولش نبوده یا شایدم انقدر ازش استفاده نکردن که اکسپایرد شده ریختنش دور ...

یکشنبه

برای بندبازی بر روی اعصاب فولادین هر فردی کافیه هنگام چت کردن با او به صورت متناوب در پسوند و پیشوند هر جمله و پاسخ هر سوال برایش اسمایل بفرستید ... با تشکر

:)





وقتی مردی از یه زن خوشش بیاد می تونه ازش دعوت کنه بیاد خونش و ببینه، این کار به نظر همه خوبه. همه تحسینش می کنن. می گن :« مرد یعنی همین. » اما اگه زنی این کار و با یه پسر بکنه، می گن: « سلیطه یعنی همین » مرده در هر حال آسودست. اگه زنه قبول نکنه که بیاد خونش و ببینه، خیلی راحت نتیجه می گیره که زنه فقط عشوه اومده و خیری ازش نمی رسه. همه تحسینش می کنن و زنه رو تحقیر می کنن. اما اگه کسی پیشنهاد یه زن و رد کنه، با زنه مثل فاحشه رفتار می کنن و اون می مونه و شرمندگیش.
....
کافه پولشری
بهشت دربستی

شنبه

و من هنوز هم وقتی گزینه ی پیام جدید رو اون بالای بلاگر می بینم ناخواسته دندونام و رو به مانیتور به شکلی که نمی شود شرح داد به نمایش می ذارم ...

کاتب افزود: گزینه های ایجاد پیام جدید و ویرایش پیام نیز شامل حالت بالا می شوند

چهارشنبه

آدم همیشه گذشته رو قشنگ جلوه می ده، حتی اگه قشنگ نباشه، حتی بی اون که خودش بخواد. این به آدم آجازه می ده زمان حال و تحمل کنه .


...

کافه پولشری

سه‌شنبه


یکی از آن عصرهایی که می نشینی آن سر میز و پال مال آبیت را که من از بو و مزه اش منزجرم را می گذاری کنار لیوانت و به من هم نگاه نمی کنی که چشم غره هایم را نبینی و توی جیب هایت دنبال فندک می گردی و دست آخر به کبریت آشپزخانه هم راضی می شوی ، یکی از همان عصرهایی که می نشینم این سر میز و پایم را می اندازم روی پایم و اخم هایم را از تلخی قهوه به هم می دوزم و شک می کنم که ویریجینیا اسلیمم را بیاورم بیرون یا که نه و دست آخر هم همان چشم غره رفتن و خیره شدن به ریش های سه چهار روز نتراشیده ات را که کلی بد اخلاقت کرده اند را ترجیح می دهم؛ یا شاید هم یکی از همان شب هایی که دلم گرفته از همه آنچه که می گویند و می دانم که حقیقت دارد و سرم را گذاشته ام روی پاهات و کف پاهایم را چسبانده ام به شیشه ی ماشین و چشم هایم را بستم که مثلاٌ نبینم که به من نگاه می کنی یا که نه ، یکی از همان شب هایی که حتی دو آبنبات هم کلی خوشحالم می کند ، یکی از همان نیمه شب هایی که زنگ تلفنت بیدارم می کند ، یکی از همان روزهایی که بد اخلاقیم را حوصله می کنی یا از آن وقت هایی که زنگ های دیوانه واره تلفنت را حوصله می کنم ،از همان روزهایی که دلخوری هایم را پشت لبخندهای زورکی پنهان می کنم ...یا شاید هم همان وقتی که دیگر سیگارت را روشن کرده ای و من هم طعم تلخ قهوه بر زبانم مانده است و لیوان نیمه خورده ی قهوه را گذاشته ام روی میز و هوس دزدیدن سیگار بدمزه ی بدبویت از میان لبانت به سرم زده، از سر نتوانستن هم شده نگاهم را بدوزم به دستهایم و برایت از این روزها بگویم ...
از همین یک هفته و چند روزی که نمی شود فراموشش کرد ، از زن آرامی با چشم های کهربایی و لبخند ی گرم و نگاهی آرام که آن همه درد را بی آن که لبخند گرمش رنگ ببازد تاب آورد، از شوق بازگشت، هر شب چشم بستن به دعا و گشودن به امید ، از آینده ای که باور نداشتیم ،چشمانی که بستیمشان بی آن که بدانیم زمان پیش خواهد رفت و چشم که گشودیم دیگر هیچ نمانده بود، از دستان کوچکی که گرمایشان هنوز بر لبانم مانده ، از قدم های دشواری که نمی دانستیم به کجا خواهد رفت ، از شانه هایی که خستگی رنج چندین ساله را بیشتر تاب نیاورد ، از امیدی که به خاک سپردیم ، از هق هق بی امان الهام و صبوری های مادر ، از ناباوری هنوز ، از وداعی که دریغ شد ، از تنهایی ، از بغضی که در آغوش هیچ کس آرام نگرفت ، از نامردمی هایی که لحظه های آخر را دریغ کرد ، از زخمی که بر دلم ماند ، از غربتی که در گلویم بغض دردناک سکوت شده و سکوت ...
از آرزوی بودنت ، اینجا تا بهت هنوز چشم هایم جایی میان شانه هایت باور رفتنش را، باور این تنهایی را ببارد. تا جایی میان آغوشت آرام گیرم ، اینجا، و هر گم شوم میان دود سیگار همیشه ات که دیگر خاموش شده و خلوت امن دستانت ... بی آنکه تلخی هیچ قهوه ی نیم خورده ای بر زبانم مانده باشد
.
.
.

یکشنبه

بعضی دردها آنقدر حقیقیند، آن قدر واقعیت دارند که نمی شود آن ها را این جا ، میان این خطوط مجازی گنجاند ...


پنجشنبه

تا آن جا که چیزی به نام زمان است ، همه در نهایت لطمه می بینند و بدل به چیز دیگری می شوند.
همیشه این طور است . دیر یا زود.


کافکا در کرانه
پاتوق جدیدم نه تنها از مزایای کتابخونه ی نصفه نیمه ، کاچوچینو با طعم آب جوب ، قهوه های خوب و موسیقی عالی * صد البته امکان سیگار دودیدن برخورداره بلکه حتی کافه منی در نوع خودش بی نظیر داره که به تنهایی یکی از دلایل عمده ی کافه نشینی محسوب می شه ...


* : چند جا رو سراغ دارید که براتون سلکشن بی نظیری از پینک فلوید،راجر واترز،آناتما،لئوناردو کوهن،نامجو،دیپ پرپل،ارون،باب دیلن و مهم تر تر از همه جان لنون بذاره و هر وقتم حوصلتون سر رفت قصه ی دخترای ننه دریا رو پخش کنه ها؟ ها؟

چهارشنبه

ضرورت مفهوم مستقلی است. ضرورت ساختار متفاوتی با منطق اخلاقیات یا معنا دارد. کارکردش تماماً در نقشی است که ایفا می کند. هر چیزی نقشی نداشته باشد، نباید موجود باشد. آنچه ضرورت می طلبد، لازم است وجود داشته باشد.به این می گویند دراماتورژی. منطق اخلاقیات یا معنا ربطی به آن ندارد.همه اش موضوع عقلانیت است. چخوف دراماتورژی را خوب می فهمید ... از این رو می گوید " اگر تپانچه ای در داستان ظاهر شود سر آخر باید شلیک شود."


...

کافکا در کرانه -هاروکی موراکامی

سه‌شنبه

کن یو سپیک شینپیلیش؟

فی الشرح : برای درک مطلب این بلاگ نیازمند آشنایی با اصطلاحات شیرازی می باشید ، نمی باشید هم ، نمی باشید دیگه ، خجالت نداره که یاد می گیرید

مکان : آشپزخانه - داخلی . آی دا در حال ظرف شستن می باشد ( عجیبه اما ممکنه ) رؤیا جون- مادر محترمه مکرمه - نیز همان جا می باشد .

+ : اون سبد و بده به من
- : سبد ؟ کو ؟
+ : همون جاست ، جلو دستت
- : نیستا ... نمی بینمش
+ : ای بابا ، جلو دستته ببین
- : کو؟ این جا نیست
+ : چرا گیج بازی در میاری ، بدش دیگه ، یالا کار دارم
- : می گم نیس، گیر دادیا ، بیا خودت برش دار اصلاً
+ : چرا لج می کنی ، اینا هاش
- : آهاااااااااا ... خوب بگو ترشباله رو بده ، این که سبد نیس


ترشباله : از همین سبد هایی که می ذارن توی سینک