معبد ویشنو

دوشنبه

داشتیم چی می گفتیم؟



آره ، داشتیم چی می گفتیم؟
بنویس:
ما رو دیوونه و رسوا کردی
حالیته؟
مارو آواره صحرا کردی
حالیته؟
...
آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم
دست کم هرچی که بود آدم بی غمی بودیم
حالیته؟
...
سرو سامون داشتیم
کس و کاری داشتیم
ای دیگه
یادش به خیر
ننمون جورابامون و وصله میزد
ما رو نفرین میکرد
بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید
بهمون فحش می داد
با کمربند مون اجباریش پامون و محکم می بست
ترکه های آلبالو رو کف پامون می شکست
حالیته؟
...
یاد اون روزا به خیر
هر چی که بود
سرو سامونی بود
حالیته؟
...
ننه ای بود که آه و نفرین بکنه
بعد نصف شب پاشه لحاف رو آدم بکشه
که نکنه خدا نکرده پسرش بچاد
بابایی بود که گاه و بی گاه
سرمون داد بکشه
باهامون دعوا کنه
پامون و فلک کنه
بعد صبح زود بلند شه
مارو تو خواب بغل کنه
اشکای شب پیش و که رو صورتمون ماسیده بود
کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکنه
حالیته؟
...
می دونی
بابامون چند سال عمرشو داد به شما
هر چی که خاکه اونه عمر تو باشه
مرد زحمتکشی بود
خدا رحمتش کنه
ننه هم کور و زمینگیر شده
پیر شده
ای دیگه ... بیچاره قصه ی ما پیرش کرد
غم رسوایی ما کور و زمینگیرش کرد
حالیته؟
...
اما راستش چی بگم
تقصیر ما که نبود
هر چی که بود
زیر سر چشم تو بود
یه کاره تو راه ما سبز شدی
مارو عاشق کردی
مارو مجنون کردی
مارو داغون کردی
حالیته؟
...
آخه آدم چی بگه ، قربونتم
حالا از ما که گذشت
بعد از ما اگر شبی،نصفه شبی
به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب
تو کوچه برخوردی
اون چشارو هم بذار
یا اقلاً دیگه این ریختی بهش نگاه نکن
آخه من قربون هیکلت برم
اگر هر نگاه بخواد اینجوری آتیش بزنه
پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه



حالیته؟




...

پ.ن : حالیمه ...
پ.ن 2: می دونی؟ اسم بلاگ این نبود
پ.ن 3: حالیته؟ ...

چهارشنبه

WaitinG Room


Just Beginners

دوشنبه

روزهای مربایی

حواستان بود؟
دست های مرباییم را کشیدم بر سرنوشت شما
و اسمتان جا ماند بر کف دست من
روی خط سرنوشت


...
شاید همان عصر
معنی زندگی در کافه ای درون فنجان نیم خورده ای جا ماند
که امروز در انتهای تمام فنجان های دنیا به دنبال سرنوشت می گردم
تا شاید جایی میان نقش های نامفهوم باز پیدایتان کنم

...
فکر می کنم به سرباز گشنیز که عجیب شبیه شماست
-
-
-
و من همان بی بی دلم که می ایستم به کناری
و
تو را بی فاصله می خواهم
بیا همه را بیرون کنیم
بی بی خشت حسود را
دو پیک تنهایی را
بیرون کردن سرباز پیک هم با من

آن وقت گل چهار پر به دست می ایستم کنار شما
برگ زیتون می گذارم کنار کلاهتان
و دست های مرباییم را می کشم روی تمام خاطراتتان
حتی روزهایی که نبودم
...
از
کجا می دانستم از آن غروب معنی ساعت از زندگیم می افتد؟
و من می مانم به انتظار روزهای مربایی؟

...

نقطه نقطه ی کلاویه ها را به دستانم فتح میکنم
حال این منم
فاتح خیال تو
یا که مغلوبی
که خدا در تنهایی
برایش گریه می کند
...
جایی گمت کرده بودم
و حالا آمده بودی
تا خوابهایم را هم با خود ببری
...
گفته بودم
تقدیر را از معنی می اندازم؟
-

-
چی نگفته بودم؟
نگفته بودم جایی میان نت ها پیدایت میکنم؟
جایی در کافه های شهر؟
جایی میان خنده های گم شده؟
جایی میان سکوت؟
جایی میان لکه های مربای آلبالو
ببینم
تا به حال فال مربا گرفته بودید؟
...
از کجا می دانستم دلتنگی لفظی ادیبانه دارم
از کجا می دانستم نگاهت بر آویز سینه ام جا می ماند؟
از کجا می دانستم رنگ صدایت
بر تاش ناتمام شعر من رنگ تازه می زند؟
...
نخواه
-نخواه برای سهم کوچکی از صدایت اینقدر دلم بلرزد* -
نخواه برای سهم بودنت در صف بلند زمان بایستم
باشد؟

...
این تابستان سرد تمامی ندارد
ملافه ها را می پیچم دور خودم
و در میان این همه ملافه ی سفید به دنبال بوسه های مربایی می گردم

...
دست حافظ را می گیرم
تا در میان این همه دلتنگی گم نشویم
می مانم در همین شهر
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
تو یوسف من باش من تاریکی چاه را برایت مربایی میکنم
باشد؟

...

می شود دست هایم را در دست هایتان جا بگذارم؟
تاریخ را از معنی می اندازم
دست هایتان را می گیرم می برم به بیستون
تا در چاهی که مجنون لیلی را در آن یافت
باز پیدایتان کنم
باشد؟
دستتان را می گیرم
با هم از روی هفت گنبد می پریم
از شب هزار و یکم
از میدان سرخ
می رویم به قطاری که آنا کارنینا را در آغوش گرفت
به میدانی که نوشا نخستین بار آنجا حسینا را عاشق شد
به لبخند آیدا در شبانه های بامداد واپسین
به کافه ای در ازدحام شهر
به بیست سال تنهایی
تنهایی و انتظار
کم نیست

رهایم نکنی
...
دستتان را می گیرم
میبرم به روز ازل

هفت روز انتظار؟
من اما توان ندارم
روز اول
بی بهانه ی سیب یا گندم
هبوط می کنم به زمین
به دوزخ
به آغوش تو
به هر کجا که باشی

..
دستهای مرباییم را میگذارم بر کاغذ

دوست داشتنت در حافظه ی کاغذ نمی گنجد
چه کنم؟



...

تاس ها را مربایی می کنم
می ریزم بر نرد زندگی
دستخون شده ام
خوب می دانم


...
*:سینیور معروفی


پ.ن :به تمامیت واژه هایش
حتی اگر ندانی
باشد؟

پنجشنبه

anGoisse



وای سورملینا
چه قدر به تو و آیدینت حسودیم میشود
می دانستی؟
سورمه می شود آنجا که هستی
برایم یک شمع روشن کنی؟

فقط همین یک بار
بگذار در زیر نور شمع هر دو به این فکر کنیم
چرا هیچ کس به فکر درست کردن ساعت کلیسا نیست
چرا سوجی انقدر تنهاست
چرا من در نیمه شب ِ یکشنبه خودم را به آتش کشیدم

و چرا ما دیگر نیستیم تا المیرا تعریف کنیم
در آن سال سیاه چه پیش آمد
و از باران بگویم که که برای تو می بارید


سورمه
تنها همین یک بار
باز در آن لباس ارغوانی
پوتشکا را باز کن
بگذار بوی چوب مستت کند
بگذار آیدین تا غروب به دریچه ی سقف چشم بدوزد
باز با همان لبخند نگاهش کنی
- چه قدر شما مرا یاد مسیح می اندازید

آنوقت از نقش های قهوه برایت میگویم
که بعد از مرگ هم سرنوشت
سراسر سیاهی بود
مادر این را از پیش می دانست شاید
یادت هست؟

مادر گفت : دختر جان اسم شما چیست؟
- سورملینا
- سورمه . چه اسم قشنگی . چه قدر شما شبیه آیدا و آیدین من هستید.
و باز گریه کرد

یادت هست؟
در صفحه ی سوم روزنامه ی اطلاعات
پنجشنبه شانزدهم شهریور ماه به خط درشت نوشتند
زنی به نام آیدا خود را به آتش کشید

من آنجا ایستاده بودم
به آیدین نگاه می کردم
و تو نمی دانستی سرنوشتت همان روز
به دستان مرگ من نوشته می شود




سورمه
دیدی
دیدی روزهای ما همه سیاهی بود؟
شمع به خاموشی گرایید

در ظلمات
تکه های سرنوشت مرا باد می برد






...
پ.ن : به روی خودت نیار
فکر کن حال من خوب است




شنبه

ReQuiEm


و باز
مرثیه ای برای مردی روشن
که با سایه رفت

...


.
.
.
نادر ابراهیمی هم رفت
یادش گرامی

چهارشنبه

خاطره


بر حافظه ی دیوار
بر جای خالی عکس ها
روشنایی قاب می کنم


نگو که دوست داشتنی نیست
خیره شدن به قاب نور
...